آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت هفده :
-میدونم دارم فاز حال بهم زنی میگیرم... .
نگاه شایان را روی خودش حس کرد که تکیه از دیوار گرفت و کنار او ساعد دستهایش را روی نرده گذاشت و برجها را تماشا کرد.
-ولی دیدار اونور تنها بودن ترسناکه...آدم میزنه به سرش! به خصوص من که همیشه دورم شلوغ بوده.
شایان سرش را چرخاند و به او که هنوز خیره شهر بود، نگاه کرد. دیدار میان فکرهای پیچ خوردهاش زمزمه کرد:
-ترسناک تر از اینکه از تنهایی ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
