تا ابد به قلم نسترن قلی زاده
پارت چهل و هشتم :
پشت در خونهی عموی آراد ایستاده بودم.
دستم چند بار بالا رفت تا زنگ رو فشار بدم، اما هر بار، چند سانتیمتر مونده به دکمه، دوباره پایین اومد.
نمیدونستم قراره بعد از باز شدن در، چه اتفاقی بیفته.
فقط یک چیز رو میدونستم. باید آراد رو میدیدم.
حتی اگه قرار بود دوباره بگه که سارا رو دوست داره.
حتی اگه قرار بود دوباره از زندگیش بیرونم کنه.
حتی اگه تمام این مدت، واقعاً کن
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
فرشته
0رمانی که میخکوبم کرد، واقعا حتی یه لحظه هم احتمال چنین چیزی رو نمی دادم. غافلگیر و شوکه شدم! آراد😭 رها😢
۲ ماه پیش
نسترن قلی زاده | نویسنده رمان
عزییییز دلم ❤️😘
۲ ماه پیشفاطی
0خب خداروشکر پس امیدوارم اراد اولش مقاومت کنه اما بعد درمانشو شروع کنه بهبودی پیدا کنه و باهم ازدواج کنن
۲ ماه پیشمینا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
مهسا
0رها جونم پشیمونی دیگه سودی نداره.. تو قلب این بچه رو شکستی
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نیلوفر آبی
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
رها چیکار کردی بخاطر فهمیدن حقیقت نمیخواد درمان بشه ممنون رمانتون قشنگه خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت