تا ابد به قلم نسترن قلی زاده
پارت چهل و هشتم :
پشت در خونهی عموی آراد ایستاده بودم.
دستم چند بار بالا رفت تا زنگ رو فشار بدم، اما هر بار، چند سانتیمتر مونده به دکمه، دوباره پایین اومد.
نمیدونستم قراره بعد از باز شدن در، چه اتفاقی بیفته.
فقط یک چیز رو میدونستم. باید آراد رو میدیدم.
حتی اگه قرار بود دوباره بگه که سارا رو دوست داره.
حتی اگه قرار بود دوباره از زندگیش بیرونم کنه.
حتی اگه تمام این مدت، واقعاً کن
لطفا صبر کنید...

مینا
0اخی اراد امیدوارم حالش خوب بشه وکنار رها خوب زندگی کنن