پارت چهل و هشتم :

پشت در خونه‌ی عموی آراد ایستاده بودم.
دستم چند بار بالا رفت تا زنگ رو فشار بدم، اما هر بار، چند سانتی‌متر مونده به دکمه، دوباره پایین اومد.
نمی‌دونستم قراره بعد از باز شدن در، چه اتفاقی بیفته.
فقط یک چیز رو می‌دونستم. باید آراد رو می‌دیدم.
حتی اگه قرار بود دوباره بگه که سارا رو دوست داره.
حتی اگه قرار بود دوباره از زندگیش بیرونم کنه.
حتی اگه تمام این مدت، واقعاً کن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینا

    0

    اخی اراد امیدوارم حالش خوب بشه وکنار رها خوب زندگی کنن

    ۲ ساعت پیش
  • مهسا

    0

    رها جونم پشیمونی دیگه سودی نداره.. تو قلب این بچه رو شکستی

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!