پارت صد و بیست و ششم :

- تو سینما که بودم، یه پسری اومد جلو. خواست با هم آشنا بشیم. آشنا شدن همینقدر راحته و من احمق یه عمر نخواستم با هیشکی آشنا بشم. فکر کردم همین که من وحیدو دوست دارم، اونم عاشق من میشه. همینقدر که من دوسش دارم، دوسم داره. دیدم وحید رو بابک حساس شده، یارو کار برام پیدا کرد. من حتی پا نشدم برم مصاحبه.
با برخاستن یکی از مشتری‌ها از پشت میزش، همدم هم بلند می‌شود. دستش را برای لحظه‌ای روی دستم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zahra

    0

    نویسنده عزیز،ممنونم برای این پارت ها،فقط میشه سرعت این داستانو یکم بیشتر کنین؟دو تا پارت تو هفته خیلی کمه :((

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!