پارت چهل و هفتم :

یک ماه گذشته بود. سی روز و سی شب.
سی صبحی که با این امید از خواب بیدار می‌شدم که شاید امروز، اسم آراد روی صفحه‌ی گوشیم ظاهر بشه.
اما نشد. نه پیامی، نه تماسی، نه حتی یه خبر.
انگار آدمی که تمام چند ماه گذشته، کنارم بود، یه‌شبه از روی زمین محو شده بود.
هنوز هم صدای اون روز توی سرم می‌پیچید.
– من نتونستم سارا رو فراموش کنم.
گاهی زیر دوش حمام. گاهی وسط نوشتن. گاهی موقع خواب.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    هی روله بمیرم سیت سرطان داشتی؟ احتمالا دکترا هم جوابش کردن واسه همین با رها بهم زد

    ۳ ساعت پیش
  • ستاره

    0

    ای خداا میدونستمم😭

    ۴ ساعت پیش
کپی شد!