تنیده به درد به قلم آوا موسوی
پارت صد و هشتم :
پاشنه کفشم را چند بار روی زمین کوبیدم و در نهایت با قدمهایی بیصدا جلو رفتم و پشت در اتاق ایستادم.
نگاه منشی شرکت را میدیدم که با من همراه بود، اما بیتوجه به او با شانه به دیوار تکیه دادم و با اخمهایی در هم، گوشهایم را تیز کردم.
صدای صحبتهایشان کمی دور و نامفهوم بود، اما نجوایی ضعیف و بم شبیه به صدای مهداد را شنیدم که گفت:
_ من بابتش با دکتر سایه هم حرف زدم و دارم با کمک
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
کارا
0آوا هر چقدر از زیبایی قلمت بگم کم گفتم امیدوارم همیشه موفق باشی 🫠♥️
۳ ساعت پیشکارا
0دستاتون که هیچی خودتون هم به هم تنیده اید قشنگای دلم
۳ ساعت پیشکارا
0سایه جان با آقا مهداد با همین روند ادامه بدید که ایشالا بچه زودتر برسه
۳ ساعت پیشکارا
0بلاخره بهروزم از *** ابلیس پایین اومد
۳ ساعت پیشکارا
0گیلیلیلیلیلیلیلیی بلاخره عروسی کردندد بلاخره بهم رسیدندد بترکه چشم حسوودد ملت خونه و زندگی ندارند میان درمورد زندگی بقیه نظر میدن برید بچسبید به کار و بارتون بیکارای علاف
۳ ساعت پیشWhy
0ازدواج؟؟ وای یا خدا.سایه بی وفا چرا مارو دعوت نکردیی؟؟ ما غریبه بودیم؟؟ ما قضاوت می کردیم؟؟ باشه باشه
۲ روز پیشWhy
0حاجیی برگاام، بهروز رفت پیش دکتر سایه، واوو بهروز به به بهروز، بهروز به بهه
۲ روز پیشWhy
0وای مشایخ زیادی مراقب همه چیزه:))اخه اگه هرکس، یه نفر مثل مهداد تو زندگیش داشته باشه باز چی می خواد😭
۲ روز پیشAysan
3خب بعد از مدت های بهم رسیدن پس🥲 واقعا به نظر منم به عنوان کسی که طاعون زده رو خونده نمیتونستم تصور کنم چقدر قراره داستان مهداد و سایه درد داشته باشه الحق که بهترین اسمو براش انتخاب کردی:)
۱ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
یادمه سایه یه جایی گفت که داستان ما قابل نوشتن نیست چون خیلی دردناکه :)
۳ هفته پیشسارا
2دلم اروم شد با ازدواج اینا 💚
۴ هفته پیشAysan
2موضوعو اتفاقاتی که رقم خوردن واقعا به قدری دردناک و غم انگیز بودن که به شخصه نمیتونم هیچ قضاوتی در مورد رفتار و تصمیمات سایه یا مهداد بکنم ، تصمیماتشون به عمق وجودشون برمیگرده و نمیشه براشون یه نسخه ی مشخص برید اصلا🥲
۱ ماه پیشوناز
1خیلی خوشحال شدم ولی نکنه باز میون زندگیشون ی اتفاق بدی بیوفته مثلا آیه پیداش شه
۱ ماه پیشافسون
0خسته نباشی عزیزم باز هن یه پارت و عالی و بی نقص گلم
۱ ماه پیشرزا
10مرسی آوا جون که اینقدر رو کارت تعهد داری حتی داخل چشم پزشکی هم به فکر مخاطب هستی نظم در پارتگذاری و رعایت حقوق مخاطب فقط مختص شخصیت بارز توست موفق باشی و قلمت ماندگار
۱ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
خیلی لطف دارید🙏🏻💜
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مرداب
0آخی بالاخره این دوتا بچه هم به آرامش رسیدن. هردوشون خیلی مظلوم بودن.. بنظرم بهترین تصمیم رو گرفتن فقط یادشون رفت ما رو دعوت کنن😔