پارت صد و هشتم :

پاشنه کفشم را چند بار روی زمین کوبیدم و در نهایت با قدم‌هایی بی‌صدا جلو رفتم و پشت در اتاق ایستادم.
نگاه منشی شرکت را می‌دیدم که با من همراه بود، اما بی‌توجه به او با شانه به دیوار تکیه دادم و با اخم‌هایی در هم، گوش‌هایم را تیز کردم.
صدای صحبت‌هایشان کمی دور و نامفهوم بود، اما نجوایی ضعیف و بم شبیه به صدای مهداد را شنیدم که گفت:
_ من بابتش با دکتر سایه هم حرف زدم و دارم با کمک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    1

    دلم اروم شد با ازدواج اینا 💚

    ۳ روز پیش
  • Aysan

    1

    موضوعو اتفاقاتی که رقم خوردن واقعا به قدری دردناک و غم انگیز بودن که به شخصه نمیتونم هیچ قضاوتی در مورد رفتار و تصمیمات سایه یا مهداد بکنم ، تصمیماتشون به عمق وجودشون برمیگرده و نمیشه براشون یه نسخه ی مشخص برید اصلا🥲

    ۴ روز پیش
  • Aysan

    1

    خب بعد از مدت های بهم رسیدن پس🥲 واقعا به نظر منم به عنوان کسی که طاعون زده رو خونده نمیتونستم تصور کنم چقدر قراره داستان مهداد و سایه درد داشته باشه الحق که بهترین اسمو براش انتخاب کردی:)

    ۴ روز پیش
  • وناز

    1

    خیلی خوشحال شدم ولی نکنه باز میون زندگیشون ی اتفاق بدی بیوفته مثلا آیه پیداش شه

    ۵ روز پیش
  • افسون

    0

    خسته نباشی عزیزم باز هن یه پارت و عالی و بی نقص گلم

    ۷ روز پیش
  • رزا

    8

    مرسی آوا جون که اینقدر رو کارت تعهد داری حتی داخل چشم پزشکی هم به فکر مخاطب هستی نظم در پارتگذاری و رعایت حقوق مخاطب فقط مختص شخصیت بارز توست موفق باشی و قلمت ماندگار

    ۲ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    خیلی لطف دارید🙏🏻💜

    ۱ هفته پیش
  • نارنجی

    2

    آوا جون خسته نباشی پارت قشنگی بود🧡🌼

    ۲ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    💋🫶🏻

    ۱ هفته پیش
  • دلارام

    0

    کاش داستان مهرادو نوشینم بنویسی اینا هم خیلی قشنگن یه دختر شیطون و پسر مغرور کاش بنویسی

    ۲ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    تصمیمی ندارم براش، ولی حالا بهش فکر میکنم🤭

    ۱ هفته پیش
  • دلارام

    1

    وقتی ک طاعون زده رو میخوندم اون قسمتایی که از سایه و مهداد بود فکر نمیکردم انقدر بخواد داستان زندگیشون غمگین و سخت باشه واقعا تنیده به درد بهترین اسم براش انقدر ک درد کشیدن

    ۲ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    برای همین بود که سایه میگفت هیچ نویسنده‌ای نمیتونه داستان ما رو بنویسه🥲🫠

    ۱ هفته پیش
  • دلارام

    1

    واقعا وارت عالی بود ممنون ازت نویسنده جون بخاطره رمان قشنگت اصلا دوست ندارم تموم بشه و چ خوب که بهم رسیدن

    ۲ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    💜💜

    ۱ هفته پیش
  • معصومه

    1

    خداقوت آواجون.. خیلی عالی بود.. ممنون که گذاشتی بهم برسن 😅🥰

    ۲ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    💜💜

    ۱ هفته پیش
  • موونا

    1

    مرسیی.خیلی قشنگگ بود. خوشحالم که بعد مدت ها برگشتی به نوشتن. همش منتظر پارتا بودم🩷🩷

    ۲ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم💜💜

    ۱ هفته پیش
  • بچه

    1

    لی لی لی لی عروسی عروسی هو هو هو 👏👏 اینم کادوی عروسی 💰💰💵💵

    ۲ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    🥹😂

    ۱ هفته پیش
  • نیلو

    2

    خداروشکر شکر بالاخره این دوتا کفتر عاشق بهم رسیدن😂😭✨❤️ 🩹

    ۲ هفته پیش
  • دختر صحرا

    1

    آخوند بالاخره عروسیی

    ۲ هفته پیش
  • دختر صحرا

    1

    منظورم آخ جون بود😁

    ۲ هفته پیش
کپی شد!