تنیده به درد به قلم آوا موسوی
پارت صد و هشتم :
پاشنه کفشم را چند بار روی زمین کوبیدم و در نهایت با قدمهایی بیصدا جلو رفتم و پشت در اتاق ایستادم.
نگاه منشی شرکت را میدیدم که با من همراه بود، اما بیتوجه به او با شانه به دیوار تکیه دادم و با اخمهایی در هم، گوشهایم را تیز کردم.
صدای صحبتهایشان کمی دور و نامفهوم بود، اما نجوایی ضعیف و بم شبیه به صدای مهداد را شنیدم که گفت:
_ من بابتش با دکتر سایه هم حرف زدم و دارم با کمک
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Aysan
1موضوعو اتفاقاتی که رقم خوردن واقعا به قدری دردناک و غم انگیز بودن که به شخصه نمیتونم هیچ قضاوتی در مورد رفتار و تصمیمات سایه یا مهداد بکنم ، تصمیماتشون به عمق وجودشون برمیگرده و نمیشه براشون یه نسخه ی مشخص برید اصلا🥲
۴ روز پیشAysan
1خب بعد از مدت های بهم رسیدن پس🥲 واقعا به نظر منم به عنوان کسی که طاعون زده رو خونده نمیتونستم تصور کنم چقدر قراره داستان مهداد و سایه درد داشته باشه الحق که بهترین اسمو براش انتخاب کردی:)
۴ روز پیشوناز
1خیلی خوشحال شدم ولی نکنه باز میون زندگیشون ی اتفاق بدی بیوفته مثلا آیه پیداش شه
۵ روز پیشافسون
0خسته نباشی عزیزم باز هن یه پارت و عالی و بی نقص گلم
۷ روز پیشرزا
8مرسی آوا جون که اینقدر رو کارت تعهد داری حتی داخل چشم پزشکی هم به فکر مخاطب هستی نظم در پارتگذاری و رعایت حقوق مخاطب فقط مختص شخصیت بارز توست موفق باشی و قلمت ماندگار
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
خیلی لطف دارید🙏🏻💜
۱ هفته پیشنارنجی
2آوا جون خسته نباشی پارت قشنگی بود🧡🌼
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
💋🫶🏻
۱ هفته پیشدلارام
0کاش داستان مهرادو نوشینم بنویسی اینا هم خیلی قشنگن یه دختر شیطون و پسر مغرور کاش بنویسی
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
تصمیمی ندارم براش، ولی حالا بهش فکر میکنم🤭
۱ هفته پیشدلارام
1وقتی ک طاعون زده رو میخوندم اون قسمتایی که از سایه و مهداد بود فکر نمیکردم انقدر بخواد داستان زندگیشون غمگین و سخت باشه واقعا تنیده به درد بهترین اسم براش انقدر ک درد کشیدن
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
برای همین بود که سایه میگفت هیچ نویسندهای نمیتونه داستان ما رو بنویسه🥲🫠
۱ هفته پیشدلارام
1واقعا وارت عالی بود ممنون ازت نویسنده جون بخاطره رمان قشنگت اصلا دوست ندارم تموم بشه و چ خوب که بهم رسیدن
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
💜💜
۱ هفته پیشمعصومه
1خداقوت آواجون.. خیلی عالی بود.. ممنون که گذاشتی بهم برسن 😅🥰
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
💜💜
۱ هفته پیشموونا
1مرسیی.خیلی قشنگگ بود. خوشحالم که بعد مدت ها برگشتی به نوشتن. همش منتظر پارتا بودم🩷🩷
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
خیلی ممنونم💜💜
۱ هفته پیشبچه
1لی لی لی لی عروسی عروسی هو هو هو 👏👏 اینم کادوی عروسی 💰💰💵💵
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
🥹😂
۱ هفته پیشنیلو
2خداروشکر شکر بالاخره این دوتا کفتر عاشق بهم رسیدن😂😭✨❤️ 🩹
۲ هفته پیشدختر صحرا
1آخوند بالاخره عروسیی
۲ هفته پیشدختر صحرا
1منظورم آخ جون بود😁
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
1دلم اروم شد با ازدواج اینا 💚