معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت سی و چهارم :
_ ترش نکن… حرفات رو قبول کردم… ولی میخوام برم به همون کارخونه خرابهای که بهار آخرین بار به گفته خودش اونجا بوده… شاید بتونم چیزی پیدا کنم!
نگاهش کردم و نگاهم کرد. سکوت کرده بود که شاکی سر تکان دادم:
_ خب؟!
_ میخوام تو هم باهام بیای!
مبهوت گفتم:
_ من؟!
سر تکان داد:
_ آره تو… باید راه رو بهم نشون بدی…
پلک بستم و دمی گرفتم. اعصابم هر لحظه خرابتر میشد اما سعی میک
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
