خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت سی :
_ چیز خاصی نیست. نگران نباش.
پوزخند زد:
_ من خواهرم خودم رو خیلی خوب می شناسم؛یه جورایی بزرگت کردم.می دونم وقتی ذهنت درگیر و آشفته س، زیاد می خوابی. نمی دونم چی شده یا چی توی فکرته که دیروز اون حرفارو زدی تا قائله بخوابه اما ازت خواهش می کنم به من بگو تا حداقل دلم مث سیر و سرکه نجوشه.
دست هایش را دو طرف صورتم گذاشت و با نگاهی خواهرانه که مهر و محبت زیادی در عمق چشمانش دیده می
لطفا صبر کنید...
