کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و بیست و چهارم :
از صبح که به ویلا آمده بودم، انگار که روی آتش نشسته باشم، بیقرار بودم. دست خودم نبود اما ناخودآگاه از دیدن دوبارهی اسودی مضطرب بودم. نمیدانم چرا اما مطمئن بودم دیدار احتمالی بعدیمان بیدردسر نخواهد بود!
سررسیدی که کارهایم را داخلش یادداشت میکردم، با حرص بستم و فکر کردم برای چه اصلا دوباره پا به آن خانه گذاشته بودم؟! اصلا شهاب گفته باشد که حضورم واجب است، من چرا باید برای یک
لطفا صبر کنید...
