پارت صد و بیست و چهارم :

از صبح که به ویلا آمده بودم، انگار که روی آتش نشسته باشم، بی‌قرار بودم. دست خودم نبود اما ناخودآگاه از دیدن دوباره‌ی اسودی مضطرب بودم. نمی‌دانم چرا اما مطمئن بودم دیدار احتمالی بعدی‌مان بی‌دردسر نخواهد بود!
سررسیدی که کارهایم را داخلش یادداشت می‌کردم، با حرص بستم و فکر کردم برای چه اصلا دوباره پا به آن خانه گذاشته بودم؟! اصلا شهاب گفته باشد که حضورم واجب است، من چرا باید برای یک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!