هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه و ششم :
ـ شیر، مرغ و خروس نمیخوره. حالا چون تویی میگیم گرگ. خوبه؟
لبخند هلگورد مثل ساختمانی کلنگی فروریخت. یک آن چشمش رعدوبرقی نقرهای زد. موی فرشته سیخ شد. حواسش نبود و خیلی سهوی همچین مثالی زد. فرشته با خودش فکر کرد که چرا وقتی هلگورد عصبانی میشود چشمانش اینگونه میشد؟
مثل سگهای موادیاب پلیس که به کلمۀ کوکایین حساسیت دارند کلمۀ گرگ را که به او نسبت میدادی، صاف و ترسناک نگØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیلوفر ابی
1رمانتون معرکه ست بینظیر اصلا ممنون بخاطر تمام زحمات شما نویسنده محترم خسته نباشید
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
💗😍
۱ ماه پیشمیم
1فرشته حق داره،تو دتیای ولقعی کی انتظار یا باور داره چنین صحنه ای ببینه،معلومه فکر می کنه توهم زده،برای ما که رمان می خونیم راحته،فوقش میگیم تخیل نویسندست 😱🙏🏻🌹
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
افرین دقیقا
۱ ماه پیشنیلوفر ابی
1معلومه که دیوونه نیست توهم هم نیست واقعی هلگورد انسان نیست یا اگه هم هست عادی نیست
۱ ماه پیشدریا
2به نظرم وقتشه دیگه فرشته در مورد این صحنه و اون شب دعوا که دهنش پر از خون بود و حتی تغییر ناگهانی رنگ چشم و ناپدید شدن یهوییش و..از هلگورد توضیح بخواد😶
۱ ماه پیشاکرم بانو
1بسم الله زهلم ترکید جانم🤦🤦
۱ ماه پیشفاطمه
1وای آرزو جان خیلی دوست دارم وقتی میخونم ذهن خلافت رو تحسین میکنم
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
بوسسس
۳ ماه پیشفرشته
2توهم نیست، واقعیته.. فرشته فرار کن😢
۳ ماه پیشفرشته
1وای خدای من!! فرشته!! 😱😱
۳ ماه پیشمعصومه
2من که گفتم هلگورد گرگه 😀واقعیه توهم چیه
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ریحا
0خیلی مشتاقم از ماهیت هلگورد سر در بیارم خسته نباشی نویسنده گل واقعا عالی نوشتی