پارت پنجاه و یک :

پس ممکن بود دزد نباشند؟ دستپاچه در اتاق دوید. ندیم که مادرش را به شهر برده بود، فروغ با مسکن‌های سنگینی که می‌خورد کم ‌کمش باید زلزلۀ بالای پنج ریشتر می‌آمد تا بیدار می‌شد و هیوا هم فقط یک پسربچۀ ترسو و لاغرِ هفده‌ساله بود.

تازه اگر اتفاقی برای هیوا می‌افتاد فرشته عذاب‌وجدان می‌گرفت که چرا او را بیدار کرده است. روی نوک پنجه‌هایش از پله‌ها پایین رفت و چون احتمال می‌داد موبا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر ابی

    0

    وای چه موقعیت بدی استرس گرفتم ممنون خسته نباشید

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    چه استرس و هیجانی،اخ قلبم

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    *** نیستن،پس خودش می دونه کین و چکار دارن،که این موقع شب اومدن که فروغ و هیوا خواب بلشن😮🤔🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    1

    وایی.. فرشته.. من سکته کردم رفت😥

    ۳ ماه پیش
  • میترا

    1

    وایی آرزو بد جایی پارت رو تمومش کردی کاش طولانی تر بود🫠

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    1

    وی ای پی رو چجوری بخونیم

    ۴ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    درخواست عضویت رو در صفحه ی اصلی رمان بدین

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️