هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه و یک :
پس ممکن بود دزد نباشند؟ دستپاچه در اتاق دوید. ندیم که مادرش را به شهر برده بود، فروغ با مسکنهای سنگینی که میخورد کم کمش باید زلزلۀ بالای پنج ریشتر میآمد تا بیدار میشد و هیوا هم فقط یک پسربچۀ ترسو و لاغرِ هفدهساله بود.
تازه اگر اتفاقی برای هیوا میافتاد فرشته عذابوجدان میگرفت که چرا او را بیدار کرده است. روی نوک پنجههایش از پلهها پایین رفت و چون احتمال میداد موبا
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

میترا
0وایی آرزو بد جایی پارت رو تمومش کردی کاش طولانی تر بود🫠