هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه :
فروغ یکمرتبه میان افکار فرشته پرید.
ـ بسه! رگبهرگم کردی. من میرم بخوابم. تو هم به کارت برس.
فرشته عصایش را به دستش داد و کمکش کرد از جا بلند شود. فروغ که ظاهراً غرورش خش برداشته بود گفت: هنوز اونقدری زهوارم در نرفته دخترجون! خودم میتونم بلند شم و راه برم.
سپس راه اتاقش را در پیش گرفت، درحالیکه همچنان برای خودش زیرلب شکایت میکرد. آنطور که معلوم بود تشکر کردن ه
لطفا صبر کنید...

....
0یاا خداا☹️!!