پارت صد و بیست و هشتم :
همان وقت دورتر و در چهاردانگه، شازده چشم از تاریکی شب برنمیداشت. حالش شبیه روزهایی شده بود که تازه خبر فرار مهدخت با فاسقی چوپیچه شد در طهران. آن وقت هم شب و روز نداشت. شازده همینطور سرد و خاموش، از پنجرهی قدی اتاق آینه به باغ نگاه میکرد. نه حرفی داشت و نه مهمانی را میپذیرفت. از همان وقت بود که خاندان امیراختیار، عزلتنشین شدند. ته نگاه پیرمرد، ترس بود، خجالت بود، ناباوری بو
لطفا صبر کنید...
