خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت دوازده :
هرچی بیشتر سعی میکردم فکر نکنم، بیشتر ذهنم میرفت سمت همون چند خط لعنتی.
شوک روحی شدید و موضوعی نامشخص...
اگر اون شب همه چیزو نمیفهمیدی...
پوفی کشیدم و نشستم روی تخت.
خواب که نمیاومد هیچ کنجکاوی داشت دیوونهم میکرد.
....
با دو ساعت خواب ناقابل از خونه زدم بیرون.
بلور همین که قیافهمو دید زد زیر خنده.
_وای خدا...
_چیه؟
_انگار دیشب ت
لطفا صبر کنید...
