پارت چهل و ششم :

***
دیانا به تصویر درون آیفون خیره شده بود. باید در را باز می‌کرد یا نه؟
احتمالا او می‌دانست دیانا خانه است و برای دیدنش آمده بود، اما می‌توانست به روی خودش نیاورد و زنگ زدن‌هایش را نادیده بگیرد.
پوست اضافه‌ی روی لبش را کند و با اخم به چهره‌ی او که بیخیال نمی‌شد زل زد.
- عقلت کجاست دیانا؟ مسلما اگه همینطور منتظر بمونه به هیوا زنگ می‌زنه.
هوفی کشید و گوشی را برداشت.
لح

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    آدم میمونه چی بگه ..سیمین و هستی عجب مادری هستن حالا انتظار دارن بچه خوشون واقعیت پذیر باشن..کلمه مادر خیلی بارزش تر از اینه که آدم بخواد رو چنین افرادی بزاره ..متاسفم از اینجور مادرا 🥺 خسته نباشید نویسنده عزیز عالی بود🙏🌼

    ۳۵ دقیقه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    موافقم، ولی خب این هم یه واقعیته که همه مادرها، مادر نیستن. صرفا زن‌هایی‌ان که بچه دار شدن و برای همین نمی‌تونن درست رفتار کنن. قربان شما سلامت باشی🤍

    ۱۰ دقیقه پیش
کپی شد!