پارت چهل و چهارم :

به سالن که رسیدم سینا مقابلم در آمد و پشت سرش آقای اشراق !یک لحظه کافی بود تا همه وجودش را از نظر بگذرانم و حالش را از چشمانش بخوانم .حالت نگاهش همه تعریف او از وجودش بود. چشمان سیاهش در هاله‌ای از سرخی اشک و سرکشی غرور محبوس شده، بیخوابی و استیصال از چهره اش می بارید.نمی‌دانستم کی به خانه برگشته و ماجرا را چطور شنیده .اما گام هایی که به سویم برمی داشت قدمهای زودتر رسیدن برادری به خواهر بر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهین

    0

    لطف لطف تو رو خدا یه پارت هدیه بدین

    ۵ ساعت پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!