شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت چهل و چهارم :
به سالن که رسیدم سینا مقابلم در آمد و پشت سرش آقای اشراق !یک لحظه کافی بود تا همه وجودش را از نظر بگذرانم و حالش را از چشمانش بخوانم .حالت نگاهش همه تعریف او از وجودش بود. چشمان سیاهش در هالهای از سرخی اشک و سرکشی غرور محبوس شده، بیخوابی و استیصال از چهره اش می بارید.نمیدانستم کی به خانه برگشته و ماجرا را چطور شنیده .اما گام هایی که به سویم برمی داشت قدمهای زودتر رسیدن برادری به خواهر بر

لطفا صبر کنید...

مهین
0لطف لطف تو رو خدا یه پارت هدیه بدین