پارت چهل و دوم :



خرده ریزها را که در آوردم چند تکه وسایل چوبی بزرگ وجود داشت که به تنهایی قادر به حملش نبودم .برگشتم به سالن بروم تا از خانم عطایی تقاضای کمک کنم .پشت سرم آقای اشراق را دیدم.ایستاده بود و داشت برو بر نگاهم می‌کرد .مرا که متوجه خود دید کیفش را در دست جا به جا کرد و پرسید ؛
-اینجا چه کار می کنی؟ چرا این وسایلو در آوردی؟
مانده بودم چه بگویم .چاره ای جز گفتن حقیقت نبود. نگاهم را از چ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mahsa,s

    0

    روز به روز که میگذره بیشتر دلم میخواد ببینم ته این داستان به کجا میرسه،مرسی واسه قلم زیبات💙

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    زنده باشید. متشکرم از همراهی‌تون

    ۸ ساعت پیش
  • اسما

    0

    تنها نویسنده تو رمانای کتاب خونم که پارت گذاریش منظمه دستت طلا عزیزم ولی پارتات و طولانی تر کن

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    عزیزدلید. متشکرم از انرژی که می‌دید

    ۸ ساعت پیش
  • Mohad 76

    1

    این ۳پارت هم مثل قبلی ها عالی و دور از پیش بینی بود💖🌺

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی‌تون عزیزم

    ۸ ساعت پیش
کپی شد!