خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت بیست و نهم :
به قیافه ی زار هر سه نگاه کردم.
دلم برای خودم و خانواده ام سوخت.
واقعا چه گناهی کرده بودیم که به چنین سرنوشتی دچار شده بودیم؟
با سوالی که محسن پرسید؛ نگاهم را به سمت او کِش دادم.
_ فردا با کدوم پول می خوای دنبال خونه بگردی؟!
دَم عمیقی از هوا گرفتم.واقعا با کدام پول؟ مگر پول داشتم؟ نه!
اما آن لحظه به اولین چیزی که به ذهنم رسید چنگ زدم:
_ قراره به یه پیشنهاد کاری فکر کن
لطفا صبر کنید...
