بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت پنجاه و هشتم :
- خانم آیزنهارت؟
با شنیدن صدای نگهبان که از جواب ندادن های قبلیم شک کرده و در رو نیمه باز گذاشته بود به خودم اومدم.
- حالتون خوبه؟
همراه با سنگینی این اسم روی روح و روانم بلند شدم و با برداشتن چمدونم از اتاق خارج شدم.
یکی از نگهبان ها خطاب بهم گفت: لطفاً همراهم بیاید.
بدون حرف سری تکون دادم و دنبالش رفتم.
هنوز چند قدم دور نشده بودم که سرباز دیگه ای چمدونم رو گرفت و برام آو
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
Yas
1آیرین دیگه دلم برات نمی سوزه هر چقدرم خوشگل و معصوم و بدبختی و سختی کشیدی اگه اریکو به کشتن بدی نمی بخشمت 🙂
دیروزHhhh
0زنیکهه اطلاعات مخفیشون رو به دشمن لو دادی می خوای به کشتنش بدی اونوقت میگی قول بده برگردیی؟ مگه اریک فرمانده ایه که افرادش رو ول کنه تا خودشو نجات بده؟؟ من می دونم که حاضره برای یه وجب خاک دلاکرو بمیره!!
دیروز...
1تنها چیزی که میتونست امروز خوشحالم کنه خوندن این رمان بود خیلی ممنون واقعا عالی بود ایرین خراب کردی همچزو خودت😂 اگه اون اطلاعات رو ننیدادی قطعا پیروز میشد اما با کاری که تو کردی احتمال شکستشون خیلی زیاده
دیروزAvin
0اریک🥲❤️ 🔥 میگه «من کسیم که روی زیبایی هات غبار نشوندم» نه خیر اتفاقا حرف ها و نگاه ها و عشق خاص توئه که آیرین رو انقدر زیبا کرده🥺❤️
دیروز
لطفا صبر کنید...

Hana
0غبار چی پاشوندی مرد حسابی انگار اکلیل زدی🛐🛐❤️