پهلوان به قلم ژیلا حیدری
پارت یازده :
***
۱۳۹۶ *
صدای زنگ تلفن اتاقش بلند شد. باز هم خانوم صادقی! دیگر باید این منشی دست و پا چلفتی را عوض میکرد. حتما باید بیست بار در ذهنش دیکته میکرد که امروز نمیخواهد به هیچ تماسی پاسخ دهد و آن ابله نباید هیچ تماسی را به اتاقش وصل کند!
دلش میخواست از جایش بلند شود، تلفن را از سیم بکشد و با خودش به بیرون ببرد. بعد هم آن را سر خانوم صادقی بکوبد و با خیالی آسوده بنشیند سرجایش!
دست
لطفا صبر کنید...