پارت نهم :

با سری به زیر افکنده به سمت پهلوان رفت. جز زمین گلی زیر پایش و کفشهای حصیری که بافت حصیرش خراب شده بود، چیز دیگری نمی‌دید؛ اما درست مقابل پای پهلوان ایستاد.

سعی داشت شهامت داشته باشد؛ اما خب نمی‌توانست! من و من کنان گفت:

- س... سلام... پ. ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!