پارت صد و چهل و ششم :

کمان و تیردانم را درون گاری تجهیزات گذاشتم و به کف دستم نگاه کردم. احساسات مختلفی همچون ترس و تردید درونم در جریان بود. از اتفاقی که ممکن بود بعد از تصمیمم بیفتد می‌ترسیدم. نمی‌دانستم قرار بود دقیقا چه بلایی سرم بیاید. فقط سرگیجه‌ها و ضعفم شدیدتر میشد یا اینکه بعد از اتصال به چمروش، دروازه باز شده و ستاره پنج‌پر تمام خونم را می‌مکید؟
صدای خروش چمروش بار دیگر به هوا خاست. سرم را بلن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    تا خود صبح براتون گریه کنم کمه چرا آخه داری این کارو با این بچه میکنی ماسیس

    ۱ هفته پیش
  • پرنیا

    1

    خدای من اتفاقی براش نیفته 🥺🥺

    ۱ هفته پیش
  • هرا

    1

    از یه طرف خوشحالم که میدونم نمیمیره از یه طرف بوی خداحفظی میداد پارتها اگه ابیش چیزیش بشه چیی

    ۱ هفته پیش
  • هرا

    0

    عرر عرر عرر تا بی نهایت عرر وای خدا وای بچم وای قلبم

    ۱ هفته پیش
کپی شد!