خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت بیست و هفتم :
محسن_ دختره دیوونه این چه حرفی بود که یهو از دهنت در اومد؟! زده به سرت آره؟!
مجید دنباله ی حرف او را گرفت و گفت:
_ می خوای آخر سالی ؛ آواره کوچه خیابونمون کنی تلما؟! پاشو جواب بده ببینم.
نفس نفس زدم. از حرص...از خشم...از ناچاری...از بدبختی...
پلک هایم را روی هم فشار دادم به قدری که قرنیه ام سوخت.
اما مگر محسن؛ این برادر نمونه ؛تلمای فلک زده را به حال خودش رها می کرد؟!
لطفا صبر کنید...