دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت صد و نود و سوم :
آزاده که شروع زه دویدن کرد، سروش هم به سرعت دوید و خیلی زود خودش را به او رساند و مچ دستش را گرفت.
ــ آزاده لطفا به حرفام گوش کن.
آزاده داد زد:
ــ دستم و ول کن.
سروش دستش را رها نکرد، خودش خوب می دانست با قلب این دختر چه کرده، ادامه داد:
ــ دستت و ول نمی کنم باید به حرفام گوش کنی.
آزاده با همه نفرتی که درونش موج می زد، لب زد:
ــ حرفات برام مهم نیست جناب سرگرد... تا ابد یادم م
لطفا صبر کنید...
