دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت صد و نود و دوم :
*******
آزاده از در بیرون رفت و با گامهایی کوتاه و بی شتاب، بهسمت راست قدم برداشت. برگهای خشک میان هوا چرخ میخورد و روی زمین، مقابل پایش فرود میآمد. ذهنش درگیر پدرش بود و بیحواس بهجلو میرفت، در حالی که نگاهش به رقص برگ ها بود.
ــ خانوم بهاران؟
بیاراده و ناگهان، سرش بهعقب برگشت و با دیدن سروش، چند ثانیه مات ماند و پاهایش به زمین چسبید.
سروش، خشم پنهان درونِ ق
لطفا صبر کنید...
