عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و پنجاه و سوم :
عشق و اشتیاق به لمس ان مرد و آغوشش داشت افسون را می کشت.نمی دانست این حس لعنتی ار کجا امده که انقدر دوست دارد دانبال را ببیند و ببوسد و بعد هم تا ابد در عشق و اشتیاق او بسوزد.با خودش یک چمدان بیشتر نمی برد و می توانست تنهایی جا به جایش کند.باید یک آژانس هواپیمایی پیدا می کرد که تور دور اروپا داشته باشد.فقط هم ببردش فرانسه.بعد از پاکسازی پوست،رفت سراغ مسجهای تبلیغاتی.اما به هر کدام که زنگ می

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1افسون زده به سیم اخر،اگه بری بیشتر گرفتار دانیال میشی نمیتونی برگردی ازماگفتن بود