تو که مرده بودی به قلم محبوبه لطیفی
پارت بیست و چهارم :
وقتی درِ اتاق هتل پشت سرم بسته شد، برای اولین بار صدای شلوغی شب از من فاصله گرفت.
سکوت آرام اتاق دورم نشست.
نور کمرنگ آباژور کنار تخت، پردههای نیمهباز و چراغهای محوی که از خیابان به داخل میافتادند، فضا را آرامتر از چیزی نشان میدادند که ذهن من بود.
کیفم را روی مبل گذاشتم و چند لحظه همانجا ایستادم. انگار هنوز بخشی از ذهنم داخل آن کافه مانده بود. بخظی از من که م
لطفا صبر کنید...
