پارت بیست و سوم :

شب آخر، استانبول شبیه شهری بود که نمی‌خواست تمام شود.خیابان‌های خیس هنوز پر از آدم‌هایی بود که انگار برای خوابیدن وقت نداشتند.سارا از لحظه‌ای که سوار ون شدیم، هیجان‌زده بود.

ـ من فقط امیدوارم موزیکش خوب باشه.

یکی از بچه‌های تیم خندید.

ـ تو اگه موزیک بد هم باشه، باز می‌رقصی.

ـ درسته، ولی غر هم می‌زنم.

خنده کوتاهی میان جمع پخش شد. من کنار پنجره نشسته

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!