پارت هفتم :

قاشق را برداشت و زیر نگاه‌های دزدکیِ عارف که دلیلِ آن همه زل زدن به خودش را نمی‌دانست، یک قاشق خورشت فسنجان روی برنجش ریخت و قاشق را سرجایش برگرداند.

نفس‌های کلافه و بی‌صبرش را از میان لب‌های نیمه بازش بیرون فرستاد.

تا آخر شام، نفهمید چه ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!