ساختمان سایه به قلم هانیه پروین
پارت سی و نهم :
همان لحظه، درهای آسانسور باز شد و نور سفید درون آن، روی صورت عماد افتاد. مقاومت در برابر او بیفایده بود، پس آهی کشیدم و شکستم را با صدای بلند اعلام کردم:
- بمون سوییچو بیارم.
- نمیخواد زحمت بکشی. لازمش داری، پیش خودت باشه...
بیتوجه به تعارفهایی که پشت هم قطار میکرد، به خانه برگشتم. یک لحظه به ذهنم زمان دادم تا بین گردباد افکار مزاحم، جای سوییچ را به یاد بیاورد. دست آخر آن ر
لطفا صبر کنید...
