پارت چهل و یک :

رایان با دیدن چهره‌ی بهت زده‌ی دیانا لب پایینش را گاز گرفت تا نخندد. طوری که به گوش‌شان نرسد زمزمه کرد: آره... دارم می‌بینم.
هیوا سوئیچ را محکم میان انگشتانش گرفت و گفت: خب دیگه باید برم، مراقب خودتون باشید.
رایان از جایش برخاست و گفت: تو هم همین‌طور. نگران دیانا هم نباش اگه کارت طول کشید می‌رسونمش خونه.
پنجه‌های دیانا رومیزی را سفت‌تر چسبیدند. با همان چشم‌های ورقلمبیده به ی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    دیانا تو میتونی از پیله ای که بدور تو پیچیده شده بیرون بیای فقط تلاش کن خشک رفتار نکن دختر ..عالی بود گلم خسته نباشید👏🌺

    ۱ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    ممنونم سلامت باشی خوشحالم خوشت اومده🥹🤍

    ۱ هفته پیش
  • سعادت

    0

    دیانا فعلآ امشب سعی کن بهت خوش بگذره تابعد .. خدا قوت قلمت مانا عزیزم بسیار زیبا و لذت بخش 🌸🌸

    ۱ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از نگاهتون🤍

    ۱ هفته پیش
  • سرو

    1

    رایان هم پسر بدی نیست ولی چون هیوا زور میگه بدم میاد ازش

    ۱ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    عزیزممم😂

    ۱ هفته پیش
کپی شد!