ال پیانو به قلم مهتاب جهان فر
پارت هجده :
دلش میخواست از کسی کمک بگیرد. فکرش کار نمیکرد و نیاز داشت کسی راه حل جلوی پایش بگذارد. نگاهش به موبایلش بود که روی میز قرار داشت. فکری در سرش میچرخید. چه ایرادی داشت اگر برای اولین بار، خودش پیش قدم برای شروع یک مکالمه میشد؟
سرش را به عقب چرخاند و نگاهی به در شیشهای تراس انداخت. پرده کنار رفته بود و میتوانست داخل را به راحتی ببیند. همه گرم صحبت بودند و کسی حواسش به او نبود. دست

لطفا صبر کنید...

فرشته
0وای!! چه جایی تموم شد! بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️