پارت هجده :

دلش می‌خواست از کسی کمک بگیرد. فکرش کار نمی‌کرد و نیاز داشت کسی راه حل جلوی پایش بگذارد. نگاهش به موبایلش بود که روی میز قرار داشت. فکری در سرش می‌چرخید. چه ایرادی داشت اگر برای اولین بار، خودش پیش قدم برای شروع یک مکالمه می‌شد؟
سرش را به عقب چرخاند و نگاهی به در شیشه‌ای تراس انداخت. پرده کنار رفته بود و می‌توانست داخل را به راحتی ببیند. همه گرم صحبت بودند و کسی حواسش به او نبود. دست

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    وای!! چه جایی تموم شد! بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️

    دیروز
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از این همه ذوق و نظرت❤️❤️

    دیروز
کپی شد!