پارت هجده :

دلش می‌خواست از کسی کمک بگیرد. فکرش کار نمی‌کرد و نیاز داشت کسی راه حل جلوی پایش بگذارد. نگاهش به موبایلش بود که روی میز قرار داشت. فکری در سرش می‌چرخید. چه ایرادی داشت اگر برای اولین بار، خودش پیش قدم برای شروع یک مکالمه می‌شد؟
سرش را به عقب چرخاند و نگاهی به در شیشه‌ای تراس انداخت. پرده کنار رفته بود و می‌توانست داخل را به راحتی ببیند. همه گرم صحبت بودند و کسی حواسش به او نبود. دست Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    وای!! چه جایی تموم شد! بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از این همه ذوق و نظرت❤️❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️