پارت یازده :

الناز با لبخند دستی برای او تکان داد و سوار ماشین شد. این دختر، عجیب حالش را خوب کرده بود. آن‌قدری که تمام طول مسیر تا رسیدن به خیابان ولیعصر و بوتیکی که چند روزی از افتتاحیه آن می‌گذشت، آن لبخند از روی صورتش محو نشد.
با همان لبخند در را باز کرد و وارد مغازه شد. عطا دنبال فروشنده می‌گشت تا تمام مسئولیت‌ها هم روی دوش الناز نباشد اما هنوز کسی را پیدا نکرده بود. به خاطر همین هم زمان کلاس Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    فوق العاده مثل همیشه😍❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️