پارت یازده :

الناز با لبخند دستی برای او تکان داد و سوار ماشین شد. این دختر، عجیب حالش را خوب کرده بود. آن‌قدری که تمام طول مسیر تا رسیدن به خیابان ولیعصر و بوتیکی که چند روزی از افتتاحیه آن می‌گذشت، آن لبخند از روی صورتش محو نشد.
با همان لبخند در را باز کرد و وارد مغازه شد. عطا دنبال فروشنده می‌گشت تا تمام مسئولیت‌ها هم روی دوش الناز نباشد اما هنوز کسی را پیدا نکرده بود. به خاطر همین هم زمان کلاس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    فوق العاده مثل همیشه😍❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!