پارت شصت و پنجم :

سجاد از این حرف یکه خورد. حقیقتا انتظار این یکی را نداشت! طلوع با حالتی ناخوش بازوی سجاد را رها کرد. همانطور که اشاره ای به صندلی های آن طرف کرد گفت:
- یادت نره دو تا پف‌فیل و یه دونه نوشابه هم بگیری!
بعد بدون آنکه منتظر بماند تا سجاد پاسخش را بدهد، راه دستشویی را پیش گرفت.
همانطور که دور میشد، سجاد او را در میان جمعیت مشاهده کرد. هیچ تفاوتی با آدم های دیگر نداشت. هیچ چیز عجیب‌تری Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت بهزاد خوان زاده در رمان تبهکار هوسباز بهزاد خوان زاده
تصویر شخصیت فرزانه طاهری در رمان تبهکار هوسباز فرزانه طاهری
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    این وسط طلوع حامله نشه صلوات

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به نکته خوبی اشاره کردی

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    0

    واای قیافه سجادو تصور کردم،بچه خجالتیه یکم😂😂حسودی می کنه..:))

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    صحنه جالبی بود واقعا

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️