کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت سی و هشتم :
«آکهیرو جان؟ این دختر کیه که اینقدر با آکهیرو صمیمیه؟ چرا هیچی دربارهش نشنیده بودم؟»
سعی کرد در جواب لبخند گرم و مهربان او لبخند بزند، اما نتوانست. تنها سرش را به نشانهی احترام کمی خم کرد و گفت: بله، درسته.
دختر دستش را به سمت او دراز کرد. انگشتانش چنان ظرافت و شفافیتی داشتند که آدم گمان میبرد به دست مجسمهای چینی مینگرد.
- از آشناییتون خوشبختم! من دلنوازم، دختر خاله
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

افسون
0عزیزم ممنونم که کارهای هنری اینقدر بالا بردی تو نوشته هات 🥰 الهی پسرم هواسش پرته خوب پس الان توقع حمایت شدن از طرف دیانا رو هم داشته اخی😜