خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت بیست :
بیچاره خواهرم...
بیچاره خودم...
بیچاره خودمون....
_ تلما
با نهایت محبت و عشق خواهرانه دستم را روی کمرش کشیدم:
_ جان تلما...جانم خواهری...؟! تلما نباشه ببینه تو اینقدر عذاب کشیدی آخه...چرا از قبل نگفتی اون بی ناموس با روح و روانت چکار کرده هااا؟!
_ از طلاق می ترسیدم...از این سر بار شدن...از این...
جفت شانه هایش را گرفتم و از خودم فاصله دادم تا به چشمانش تسلط بیشتری داشته باشم
لطفا صبر کنید...