ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت صد و چهل و دوم :
**ماسیس**
قامت ابیش در میان حلقه اشکهایی که مردمک چشمانم را میپوشاندند گم شد. او بالاخره به حقیقت زندگی من پی برده بود و میدانست که پدرم کیست وخون چه کسی در رگهایم جاریست... خون مردی که از او نفرت داشت؛ خون مردی که یقین داشت تمام فرزندانش همانند او هستند... لبم را گزیدم. ابیش حالا از من هم متنفر میشد...
هیرمان از من پرسید:- آسیب دیدهای؟
از او رو برگرداندم تا فرصت داشته ب
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0ماسیس انقد سرتق نباش کجا میری 😕