پارت پنجم :
با تردید شیشهرو کمی پایین تر دادم و اسلحهرو گرفتم. قفل مرکزی رو زدم و با این که تمام وجودم داشت توسط استرس بلعیده میشد پیاده شدم. اسلحه توی دستم سنگینی میکرد و هیچوقت فکر نمیکردم روزی حتی از نزدیک ببینمش، چه برسه به اینکه بخوام برای محافظت از ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

زری
0وای عاصی بابا کم دخترمو بترسون😖😖