معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت بیست و دوم :
نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم خودم با چند تا جمله ریز و درشت از خجالتشان دربیایم که در همان لحظه سرآشپز مشت آردیاش را مقابل صورت آن دو بالا آورده و بدون آنکه حتی نگاهی به چشمانشان بکند، خیلی راحت میان کف دستش فوت کرد!
ذرات سبک آرد در یک لحظه و با همان دم کوتاه از روی دستش به پرواز درآمدند. میان صورت آن دو نفر پخش شدند و صدای جیغشان را درآوردند. نگاه بهتزدهام از آن صورتهای سفیدی کÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Biti
0اهورا میخاد درمورد گم شدن خواهرش به غنچه بگه
۱ ماه پیشملینا کریمی
0نه دلیل ازدواج را میپرسه
۱ ماه پیشفاطمه
0نه فکر نکنم شاید بخواد به یه بهونه ای ببینتش
۲ ماه پیشماهی
0سلام ممنون بابت رمان خوبتون حتما بعد از تموم شدنش خریداری میکنم رمان رو خیلی زیبا بود و به دلم نشست
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم🧡
۲ ماه پیشماچیتا
1۱ ففط خدا میدونه اهورا چی میخواد به این طفلی بگه
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
چیزای خوب خوب😂🧡
۲ ماه پیشافسون
1سلام گلم خسته نباشی خیلی داستانت چینشش قویه فکر نکنم اگه به این راحتی بود زودتر اقدام میکرد
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
سلام جانم.. ممنون از نظر شما🧡
۲ ماه پیشمامان عسل
1غنچه خودش تو یه زندگی باتلاقی که مادر اهورا براش درست کرده گیر کرده ..حالا اهورا چی میخواد از جونش خدا میدونه🤗🤗
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
درسته و اهورا هم فعلا تحت تاثیر مادرشه
۲ ماه پیشم
1عجب سرآشپز باحالی برعکس خانمش،خوب حال اون دوتارو جا آورد 🤣🙏🏻❤️
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
سرآشپز گلی از گلهای بهشته😂
۲ ماه پیشم
2فک کنم این چند هفته حسابی نقشه کشیده،غنچه دیگه خدا بدادش برسه 😱🤭
۲ ماه پیشنفس
1پارت زیبای بود ممنون عزیزم بریم ببینیم چی میشه
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
انشاءالله هرچی خیره🧡😁
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0از اهورا خوشم نمیاد