پارت پنجاه و هشتم :

وارد حیاط که می شویم عطا در حالی که پشت سر من است حرف می زند.
-دفعه ی آخرت باشه!
متعجب سرجایم می ایستم، می خواهم برگردم اما با دست به شانه ام فشار می آورد و مانع می شود.
-منظورت چیه؟
-اینکه خودتم هرزه خطاب کردی!
نمی دانم چه بگویم؟ یا چه فکری بکنم؟
-اینکه توی این ده سال هر بار با اعلا بودم ولی یادم پیش تو بود، مگه هرزگی نیست؟
با شنیدن صداهایی به عقب برمی گردم. عطا در حال

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آرزو

    2

    عزیزم چراپارت جدید نمیزارید؟ ما منتظریم 🫠

    ۲ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    چرا گلم هم امشب پارت داریم هم فرداشب

    ۲ ماه پیش
  • ثنا

    0

    خسته نباشی عزیزم وای اتفاقای بدی افتاد ولی خوب شد

    ۲ ماه پیش
  • ماهرخ

    0

    عطا چه جوابی بهش داد چه تلخ واقعا

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    دیگه باقی عمر به پای هم برسن🫀

    ۲ ماه پیش
  • لیلا

    0

    وای بگردم مادر💔🥲

    ۲ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    خدا ازت نگذره اعلا بین چکار کردی که فکر خودکشی زده به سرش حداقل یکم روت و کم کن پرو

    ۲ ماه پیش
  • شهناز

    0

    چقدر آهنگش با داستان مچ بود🥺💔

    ۲ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😘😘😘😘

    ۲ ماه پیش
  • یلدا

    0

    ای خدا چرا انقدر اعلا گاوه و همه چی رو دیر میفهمه🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️

    ۲ ماه پیش
  • یلدا

    0

    وای چه حرف قشنگی زد[*** ده سال از جونی منو صنم شدی]

    ۲ ماه پیش
کپی شد!