پارت صد و چهل و یک :

تیغه شمشیری که از تن سرباز بیرون کشیده بود را در هوا نشانم داد و گفت:-اینجا را ببین... دست خوبی برای خود ساخته‌ام. دیگر هرگز از من جدا نخواهد شد.
تیغه را به بدن سرباز نگون بخت کشید و خونهای ریخته شده بر آن را تمیز کرد.
دست قطع شده‌اش را با یک تیغ برنده و بلند، جایگزین کرده بود. خم شد و شمشیر دیگری را هم از زمین برداشت و گفت:- امروز چه روز مسرت بخشی خواهد بود.
من نیز سپری که بر زمین افت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نازنین

    0

    خوبه که رازهاشون تموم شد ولی خوب نیست که انقدر رو ابیش تاثیر داشت عشقت و یادت بیاد ابیش

    ۴ هفته پیش
  • ساجد

    0

    منون بابت این پارت زیبا🌹

    ۴ هفته پیش
  • هرا

    2

    ولی از یه طرفم خوب شد که از زبون خودش شنید بابا لوس نشیا ابیش

    ۴ هفته پیش
  • هرا

    0

    وای بمیرمممم اخه چرا ماسیس باید بیاد این و به اتش بگه

    ۴ هفته پیش
  • پرنیا

    0

    و بالاخره ابیش واقعیت زندگی ماسیس رو فهمید 😟

    ۴ هفته پیش
  • پرنیا

    1

    با هرضربه ای که ابیش خورد من زهرترک شدم😔😔

    ۴ هفته پیش
کپی شد!