پارت شصت و چهارم :
سکوت طلوع که طولانی شد، سجاد با خود گفت شاید الان وقت پرسیدن این سوال نبود. اصلا به او چه ربطی داشت؟
اما صدای آرام دختر در کنار گوشش طنین انداز شد.
- بنظرت پرسیدن این سوال یکم دیر نیست؟
یک مکث کوتاه، اندکی سکوت.
- بعدِ همهی اون رابطه هایی که باهم داشتیم!
رضا انگشت هایش را از سر حرص مشت کرد. خیلی سعی کرد خودش را لو ندهد اما از دید الکس هیچ چیز پنهان نمی ماند. الکس عاقلانه صدا
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂
۴ ماه پیشمهسا
0چه بانکای تو ایران بلک کارت میدن؟
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
تا جایی که خبر دارم سامان
۴ ماه پیشهستی
0برخلاف اینکه خیلیا از طلوع بدشون میاد من عاشق شخصیتشم،چقدر خفنی دختر🙂
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یه چیزی ما بین عشق و نفرته واسه من
۴ ماه پیششقایق
1اخه طلوع نازم رمز بلک کارتش تاریخ تولد جناب سروانشه.
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
میبینی اقای رنگو؟ یکی هم نداریم بلک کارت داشته باشه تاریخ تولدمون و بذاره رمز
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0طلوع هر پارت میتونه منو شگفت زده کنه با رمانتیک بازیاش