پارت شصت و سوم :

سجاد خیره به انسان هایی که چشم‌هایشان گریه می‌کرد، پلک زد و منتظر ماند تا ابریشم کارشان را تمام کند.
اما ابریشم سمت سجاد نگاه کرد و اسلحه را به طرف او گرفت. وقتی نگاه سجاد چاد روی کلت سیاه باقی ماند، صدای ابریشم در آن اتاق کوچک که بوی عرق و گرما می‌داد پیچید.
- بقیشون رو تو بکش!
سجاد خیره به طلوع پلک زد، او آن جوان ها را بکشد...
فقط برای آنکه مشتری این زن درخواست کرده بود؟
چ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت بهزاد خوان زاده در رمان تبهکار هوسباز بهزاد خوان زاده
تصویر شخصیت فرزانه طاهری در رمان تبهکار هوسباز فرزانه طاهری
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیلا

    0

    خیلی منون بی صبرانه منتظرم

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت

    ۴ ماه پیش
  • تارا

    0

    خب هرچی داره میره جلوتر نفرتم به طلوع بیشتر میشه درسته که اون یه زن قوی که همچین تیم مافیای رو بدون خطا کنترل میکنه اما یه ابلیس زاده ی واقعیه اون واقعا یه ابلیسِ

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درسته، و به قول معروف برای شکست یک ابلیس، به یه ابلیس دیگه نیازه

    ۴ ماه پیش
  • آیلا

    0

    سلام به نویسنده عزیزم من عاشق رمانتون هستم به خصوص شخصیت طلوع چون انقدر تو رمان ها زن ها رو ضعیف جلوه دادن اصلا آدم روحیه رمان خوندن نداره اما این رمان فوق العاده است فقط یه سوال داشتم سجاد با فرشته زوجه یا طلوع

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود عزیزم، خوشحالم کردید واقعا، با طلوع زوجه

    ۴ ماه پیش
  • آیلا

    1

    وای خیلی ممنون خیالم راحت شد عاشق طلوعم انقدر رمانتون قشنگه هروز منتظر پارت جدیدم 😍

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت، حالا سرم خلوت تر شده، بیشتر پارت می‌ذارم.

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    0

    چه پارتای خوبی بود🙌 و بلهههه سجاد کم کم داره دل میده به کارها....😂سجاد جان فقط به طلوع دل نده....البته طلوع دل و جیگر دوست داره بخوای هم میتونی دل بدی😜😂

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂 حرفت خیلی دارک بود

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    0

    مرگ آسان و سریع بهترین هدیه ای بود که سجاد به اون جوونا داد و گرنه طلوع روانی اونا رو دق میداد بعد پخ پخ

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا، بنظرم اول دلشون رو می شکافت، بعد روده هاشون رو بیرون می اورد و می ذاشت از خون ریزی بمیرن

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️