تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت چهل و چهارم :
با ورود من همه از جا بلند شدند و عمو و زن عمو مرا در آغوش گرفتند و بوسیدند.
-عمو واقعاً دلم می خواد بدونم علت این عجله چی بود؟ چرا باید با استرس و سر هم کردن این دروغا منو می آوردید تهران؟
-عجله نکن دخترم. برات توضیح میدم. راستش عمه و عمو خیلی دلشون برات تنگ شده بود. ولی گویا اصرارشون برای اومدنت بی فایده بوده.
-خواهش می کنم عمو. با من مثل بچه ها حرف نزنید. اگر موضوع دلتنگی عمو و عمه ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
