پارت سی و نهم :

تو اون چند دقیقه ای که هممون تو اتاق انتظار کمک می‌کشیدیم مردم و زنده شدم. همگی اونقدر ترسیده بودیم که دیگه حتی به له شدن چیپس و پفک زیر پامونم اهمیتی نمی دادیم. ولی حس می‌کردم وضعیت بقیه از من و ماهانم بدتره چون ما به چند تا جن مزاحم فکر میکردیم و سامان و بقیه به چند تا قاتل حرفه ای. کاش میشد بهشون توضیح بدم اوضاع از چه قراره تا اونقدر نترسن؛ اما نمیدونم چرا یه حسی داشت مانعم می‌شد. یه چی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    عجیبه واقعا،از چی اینقدر ترسیدن 😮🤔🙏🏻

    ۴ هفته پیش
کپی شد!