پیمان به قلم زهرا باقری
پارت سی و نهم :
تو اون چند دقیقه ای که هممون تو اتاق انتظار کمک میکشیدیم مردم و زنده شدم. همگی اونقدر ترسیده بودیم که دیگه حتی به له شدن چیپس و پفک زیر پامونم اهمیتی نمی دادیم. ولی حس میکردم وضعیت بقیه از من و ماهانم بدتره چون ما به چند تا جن مزاحم فکر میکردیم و سامان و بقیه به چند تا قاتل حرفه ای. کاش میشد بهشون توضیح بدم اوضاع از چه قراره تا اونقدر نترسن؛ اما نمیدونم چرا یه حسی داشت مانعم میشد. یه چی
لطفا صبر کنید...

میم
1عجیبه واقعا،از چی اینقدر ترسیدن 😮🤔🙏🏻