سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و هفتاد و یک :
مادرم آهِ سنگینی کشید؛ صدایی که انگار از تهِ سالهای سوخته بیرون میآمد.
چشمهایم تار شده بود… سرم گیج میرفت… اما او ادامه داد. انگار سالها گلوگیرش بوده، حالا داشت همه چیز را تف میکرد وسط اتاق.
_یونس پدرت نموند پیشمون دخترم…
نگاهش روی نقطهای دور خشک شد، جوری که انگار هنوز هم آن شب را میبیند.
_اون شب… یههو دستش لرزید… قلبش وایساد… افتاد جلو چشم
لطفا صبر کنید...
