پارت صد و هفتاد و یک :



مادرم آهِ سنگینی کشید؛ صدایی که انگار از تهِ سال‌های سوخته بیرون می‌آمد.

چشم‌هایم تار شده بود… سرم گیج می‌رفت… اما او ادامه داد. انگار سال‌ها گلوگیرش بوده، حالا داشت همه چیز را تف می‌کرد وسط اتاق.

_یونس پدرت نموند پیشمون دخترم…
نگاهش روی نقطه‌ای دور خشک شد، جوری که انگار هنوز هم آن شب را می‌بیند.
_اون شب… یه‌هو دستش لرزید… قلبش وایساد… افتاد جلو چشم‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!