پارت صد و شصت و چهارم :


نفس‌هام هنوز نامنظم بود. صداها یکی‌یکی تو گوشم می‌پیچیدن، اما ذهنم انگار یخ زده بود.

همایون هنوز کنارم ایستاده بود، چشمانش پر از خشم و تحقیر بود.

یاور رو به‌رویش، با قامتی محکم و نگاهی که از خشم می‌درخشید.
هیچ‌کدام عقب نمی‌رفتن.
نه آن، نه این.

همایون جلو امد و فریاد زد:
_ بس کن دیگه یاور! زنمه! حق نداری دخالت کنی!

یاور مکث کرد، صدای نفسش سنگین ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!