رس به قلم آرزو مهاجر
پارت شصت و نهم :
از کنار نانوایی همیشگی محله میگذشت. یک هفتهای میشد که آن پسر شاطر با چشمان غمگین و ساکت را ندیده بود. به خودش آمد ودید که چند دقیقهای هست که ایستاده و به جای خالی آن پسر که حالا با شخص دیگری پر شده، زل زده. صحبت دو خانم که برای نان گرفتن آمده بودند، توجه رامونا را جلب کرد:
ـ میگن توی کماست.
ـ عه؟ خیلی جوون بود که. تصادف کرد؟
ـ خودشو انداخت جلوی ماشین.
ـ ای داد و بیداد. چرا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
عروسیه تو دلش
۶۰ دقیقه پیشپگاه
0واویلاا خدا به دادشون برسه با این شراره ی عقده ای
۲ ساعت پیشبهار
0آخ آخ چرا اینجوری شد🤕
۳ ساعت پیشالناز 🌼
0حالا فهمیدم قضیه چیه ولی اسپویل نمیکنم😏😏
۳ ساعت پیشمیم
1ای وای،چرا این شراره لعنتی یه لحظه از سر راه زندگی اینا کنار نمی ره نکبت 😮🥺🙏🏻
۳ ساعت پیشراحیل
1دختره ی اویزون. حتمن میگ بیاازدواج کن بامن تارضایت بدیم خخ
۳ ساعت پیشJolia
2واای واای وای چرا اینجوری شد😥😥😣😫
۳ ساعت پیشاکرم بانو
1حکایت مار از پونه بدش میادجلو لونه ش سبزمیشه همینه
۴ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
0عجب فرصتی دست شراره آمد🙏