پارت نود و ششم :

روی زمین نشستم. سرش روی سینه‌ام افتاد. دستانم از زیر بغل‌هایش رد شده بود. دستم را روی گونه‌اش کشیدم. نرمی مخمل دستکش، صورتش را به واکنش انداخت. صدایش زدم: یاسر؟ برگشتی؟
واکنشی نشان نداد. گفتم: چشماتو باز کن. امشب چه زود سهیل رفت.
ـ خودم فرستادمش بره.
ـ پس تو می‌تونی کنترلش کنی.
ـ خیلی وقت نیست که یاد گرفتم.
ـ چه قدر جالب. حالا چرا چشم بسته باهام حرف می‌زنی؟
ـ اگه چشمامو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    وای باورم نمیشه بالاخره این دوتا دارن ازدواج میکنن؟؟🤤☺️

    ۱ هفته پیش
  • بها

    1

    آخییش بالاخره بعد از حدود ۱۰۰ پاارت ابرازعلاقه کرد

    ۲ هفته پیش
کپی شد!