شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت نود و پنجم :
مرد تبر را کوبید به کابلهای جعبه برق روی پشتبام. سیمهای برق افتادند داخل استخر و جرقه ی خیلی بدی زدند. از ترس یک قدم عقب رفتم و حس کردم پاشنه ی کفشم روی هوا رفته. سریع جلو آمدم و به پشتم نگاه کردم. ارتفاع یک برج ده طبقه تا پایین.
از آن طرف از سوراخ مخصوص داخل استخر، آب به داخل استخر ریخته شد. مرد به سرعت از در فلزی پشتبام فرار کرد. استخر را دور زدم: لعنتی! چی کار کردی؟
ولی تا با آن

لطفا صبر کنید...

فریده
0من یه جای داستان گم شدم نفهمیدم چی شد: سهیل چطور از طبقه ده ساختمون رسید که ماشین سوار بشه و به موقع جلو دزدها رو بگیره؟!